ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

ابراز وجود

هفته ی پیش یاد گرفتی که برای ابراز وجود جیغ بکشی، خیلی شدید و گوش خراش و بنفش جیغ می کشیدی، این هفته الکی سرفه می کنی، در کل عشقه اینو داری که تو یه جمع همه بهت توجه کنن، مرتب با نگاهت نگاهها رو دنبال می کنی که همه حواسشون بهت باشه... ...
3 بهمن 1390

ذوق ایستادن

وقتی بغلمی خودتو به جلو فشار میدی دوست داری بایستی، گاهی به روی کف پا و گاهی هم رو پنجه می ایستی، خیلی ذوق می کنی مامان... ...
3 بهمن 1390

دست خوردن

نمیدونم که داری دندون در میاری که اینطور دست میخوری یا نه، در کل خیلی بامزه دست میخوری و بابا محسن هم حسابی حساسه به دست خوردنت... اینم چند تا عکس از دست خوردنت تو این چند هفته... ادامه مطلب داره ...
3 بهمن 1390

خونه بخت خاله منا

٥شنبه 22 دیماه بعد از برگشت از خونه ی دوستم آمی، اومدیم خونه ی مامان جون... جمعه 23 دیماه، بعد از نماز خوابم نمی برد، هیجان داشتم بریم خونه ی باجی منا، خاله منای شما، بالاخره ساعتهای 9 تونستیم به سمت خونه ی خاله راه بیفتیم، خونشون به خونه ی مامان جون نزدیکه، نمی دونی چقدر خوشحال بودم که خواهرم خونه دار شده، خلاصه شما هم مامانی حسابی با ما همکاری کردی و ما تونستیم جهاز خاله رو بچینیم, این هم اولین عکسی که خاله مریم، خونه ی خاله منا از شما انداخته... دوشنبه هم رفتیم بقیه ی کارها رو انجام دادیم، خدا خوشبختشون کنه... این هم چند تا عکس از ابوالفضل در این دو سه روز... ...
27 دی 1390

زلزله...

٤شنبه، 21دیماه، ساعت8:40 حدودا، دارم با سیستم کار می کنم، تو هم تو پذیرایی خوابیدی، یه دفعه صدایی میاد، سرم درد میگیره، همه عروسکهات تکون میخورن، خیلی میترسم، تنها یه چیز به ذهنم میرسه، بغل کردن مجدد پسرم، عزیزم،دلم  برات پر می کشه، خدایا... سریع به سمتت میام، تموم شده، ولی ترسش باقیه، به بابایی زنگ میزنم، سریعتر خودشو میرسونه... ظاهرا از بقایای زلزله بابل اینطور کرج لرزیده...عجیبه... و ترسناک... ...
23 دی 1390

چه روزی...

صبح حسابی خوابم میومد، قرار بود بابا جون بیاد دنبالمون بریم تهران، اول خونه پسردایی بعد هم خونه آمی دوستم، دیدن آرین جون، وای که چه حالی داد، دلم نمیاد همه عکسها رو نذارم... آمی و زهرا مامان آرین جون و آرمان جون، از همکارای سابق مامان ندا هستن، خیلی روز خوبی بود و حسابی خوش گذشت... آرین جون، ابوالفضلم، آرمان جون این دو تا باهم قهرن؟؟؟!!! ابوالفضل از آرمان جون ترسیده که داره شیطون بازی درمیاره... آرین جون هم که حسابی آقاهه... حتی مامان زهرا هم حریف شیطون بازیه آرمان نمیشه، مامان ندا هم حریف گریه های ابوالفضل... مامانی با آرین دوست باش دیگه... دیگه حریف نشدیم ...
22 دی 1390

روزانه ها با پسرم...

سلام به نفسم میخوام از این روزات بگم که همیشه یادم باشه که چه با لذت از پیشرفتهات شگفت زده می شدم... بغلت که می کنیم دوست داری پشت به کسی باشی که بغلشی، تا بتونی اطرافتو کامل ببینی؛ به بغل غلت می زنی؛ لثه پایینت سفید شده؛ مثل بزرگها می خوابی؛ دستات و باز و بسته می کنی و به حرکت انگشتهات با دقت نگاه می کنی؛ حسابی دو دستی دست می خوری؛ آب دهنت هم که حسابی به راهه؛ به سمت اشیا دو دستی دست دراز می کنی؛ وقتی دمری سعی می کنی به سمت جلو بری؛ جیغ می کشی؛ الکی گریه می کنی و خیلی جالب می تونی الکی سرفه کنی؛ حسابی لوس می شی؛ جاتو که عوض می کنم یدفعه یادت می افته بازی می کنی و تقلا می کنی؛ دستها و پ...
21 دی 1390

دوپینگ خاله مریم...

سلام گلم، این عکسهات داغ داغن، واسه خاله مریم که دلش برات تنگ شده و امروز امتحان داره و با دیدن این عکسها امتحانشو خوب میده ایشاالله،دارم این پست و میزارم... خاله مریم من اومدمممممممممممممم.... ادامه مطلب داره...     نمی دونم عروسک به این خوشگلی چه پدر کشتگی باهاش داری؟؟؟!!! قربون نگاهت برم من نفسم اینجا هم که واقعا فکر کردی سوار فضا پیمات شدی...   خاله مریم امیدوارم امتحانت و خوب بدی... ...
21 دی 1390